تبليغاتX
نبض خیس حضور


 

گاهی هم برای رضای خدا فراموش می کنیم


ای کاش سهم دلم در ندیدنت شکیب بود  

 آن دم که شرح غمش می نوشت او هم غریب بود

با هر که نشستم پرسیدم از نشانی تو،صد بار 

به من نزدیک و من دور ، این هم عجیب بود

با ضربه های بی توقف ایام ، فراموش کرده ایم  

چشمت برای هر دل بیمار هم طبیب بود

تو اولین ستاره روشن به شام تار   

 سوسویی ازتوهم نشانی راه حبیب بود

بابی کسی فاصله ها گشته تار مو  

در اعتقاد ما،حبیب با رگ گردن قریب بود

ما مدعی به پیروی از چشم های تو  

اما بیاد نمی آوریم که یوسف نجیب بود

گاهی هم برای رضای خدا فراموش می کنیم 

پاداش بی خبران به عیسی بن مریم صلیب بود

م(دلقک)

نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387  توسط حضور  | 


سیب سرخ

اگر سحر مرا ندید،

تو را قسم به اشک های لاله های نا امید ،

تورا قسم به ناله های کفتران بی نصیب ،

تو را قسم به نورهای روشنی که از دیار یوش میرسند ،

به او بگو :

که بلبلان ز طعنه های بی جواب زاغ ها سرودشان تمام شد ،

 به او بگو :

که راز سیب سرخ هم به طعم بی مثال زردکردن رخش خلاصه شد،

به او بگو :

زدست غنچه های بی مرام شب چگونه اشک های بی حساب بوته بی پناه شد،

به او بگو :

که جاودانترین کلام زندگی ، به قصه ای بدل شد و نوشته بر کتاب شد.

م(دلقک)

نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387  توسط حضور  | 


با من گفت : هرآنچه در دل داری بازگو تا سنگ صبورت باشم ، ولی چه بی طاقت بود ، با شنیدن سخنانم سخت بر من خرده گرفت و از بی تابی گریست ومردمان همه گفتند:که این باران موسم سالی نکوست بر ما وندانستند.

دیگری گفت: من صبر از ایوب آموخته ام برمن باز گوی ،گفتم، او هم تاب نیاورد وصحنه را خالی گذارد بر حضور شب وباز مردمان گفتند: که از پی روز شب آید و این طریق طبیعت است و ندانستند.

آن دگر گفت : با تو همدردم پس کلامت بر من آشنا افتد ،گفتم، او نیز دوام نیاورد و از درد خویشتن را سخت بر ساحل آرام کوبید، مردمان هم به دنبال دلیل کار او بدین جا رسیدند که این موج تأثیر باد است بر دریا و باز ندانستند.

زمین گفت : من سخت تر از آنم که با شنیدن رازت از میدان به در شوم ، بگریم ویا بی قراری کنم. گفتم ، راست می گفت حرفهایم را می شنید واز درون می سوخت وتاب می آورد. تا بدان جا که کلام به آخر رسید و او نیز تاب از کف بداد. سخت لرزیدن گرفت و بر خود پیچید. آتش درون را چون باران بر سر مردمان فرو می ریخت و می گفت: این مردم از من دور باد . مردمانی که جان سالم به در برده بودند ،گفتند: خدای بر ما رحم کرد که اکنون زنده ایم ور نه چون رفتگان این حادثه پی نکیر و منکر بودیم و باز ندانستند.

 در حیرتم از این مردم که هر آنچه می دانند نمی دانند.

در فکر بودم که چه می شود ، مگر رازم که همانا درد عشق است برسر این آفریدگان خدا چه می آورد که تاب نمی آورند، پس خدای که این درد را آفرید مرهمش را در چه نهاد.

به دنبال پاسخ بدین جا رسیدم که مرهم، صبورترین وسخت ترین آفریده ی خداست ، او همانیست که راز من در خود دارد ،آری ،همان است .
دلم آنچنان است با غمش که در حیرتم .از غمم میگرید، اما نه آنچنان که نام بر او ابر نهند. می لرزد، نه آنچنان که مردمان از لرزش او آسیب بینند. بی قرار می شود، ولی نه آنچنان که خویشتن را بر ساحلی، سخت بکوبد.
پس ای دل غمم را با خود نگاه دار و با کس مگوی تا مبادا مردمان از غمم در زحمت باشند.


م (دلقک)
نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387  توسط حضور  | 


امشب

در یک خواب عجیب ، رو به سمت کلمات ، بازخواهد شد.

باد چیزی خواهد گفت .

سیب خواهد افتاد، روی اوصاف زمین خواهد غلتید ، تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.

سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.

امشب

ساقه ی معنی را ،  وزش دوست تکان خواهد داد ،  بهت پرپر خواهد شد.

ته شب ، یک حشره

قسمت خرم تنهایی را ، تجربه خواهد کرد.

داخل واژه ی صبح

صبح خواهد شد.              

 


سلام بر یگانه ی هستی و درود بر دلیل مستی.

بهترین کلامها نصیب بر خلاصه ی هدایت و خاندان امامت.

سلام بر تو ای بهانه ی نوشته های دل.

و باز هم سلام و این بار صدها سلام بر عزیز همراهم  

شاید این همراهی از جنس بودن های روزمره گی نباشه، اما خوشحالم که دلیلی بر بودن پیدا کرده ام. 

امیدوارم که بودنمون در کنار هم دلیلی بشه بر دوست داشتن و باز امیدوارم که بتونیم با هم بمونیم.

خیلی زوده که لو بدم که برای چی این وب رو راه انداختم؟ نه؟ 

.

src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" width=18>

   

نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386  توسط حضور  |